اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

27

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

بازآمد سلامش رسان و به او بگو آستان خانه ات را نگهدار ، ابراهيم رفت و اسماعيل بازآمد و زن قصه پدرش ابراهيم را به دو بازگفت پس بر جاى پاى پدر افتاد و آن را بوسه داد . سپس خداى متعال ابراهيم را فرمود كعبه را بسازد و ستونهاى آن را برافرازد و مردم را به حج بخواند و مناسك حج را به آنان بياموزد ، پس ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه را برافراشتند تا بجاى حجر ( الاسود ) رسيد . آنگاه ابراهيم را كوه ابو قبيس ندا كرد كه تو را نزد من امانتى است پس حجر را بابراهيم داد تا آن را بجاى خود نهاد ، ابراهيم در ميان مردم بانگ حج برآورد . و روز ترويه جبرئيل او را گفت آب بردار [ 1 ] ، و آن روز ترويه ناميده شد . آنگاه بمنى آمد و جبرئيلش گفت شب اينجا بمان سپس به عرفات آمد و با سنگهاى سفيدى آنجا مسجدى ساخت و نماز ظهر و عصر را در آن بپاىبرد و جبرئيل بموقف عرفاتش برد و گفت اين عرفات است بشناسش ، پس عرفات ناميده شد . پس او را از عرفات كوچ داد و چون محاذى » ما زمين « [ 2 ] گرديد گفت » ازدلف « به خدا تقرب جوى و از اين رو مزدلفه [ 3 ] ناميده شد و گفتش دو نماز را با هم بخوان پس » جمع « [ 4 ] ناميده شد . آنگاه بمشعر رفت و آنجا خوابيد و خداى او را فرمود تا فرزندش را سر برد و روايت درباره اسماعيل و اسحاق باختلاف است ، قومى گفته‌اند ذبيح اسماعيل است چرا كه ابراهيم خانه و زندگى خود را با اسحق در شام گذاشت ، ديگران گويند ذبيح اسحق است چه ابراهيم او را كه هنوز پسرى بود و مادرش را با خود بيرون برد و اسماعيل خود مردى داراى فرزند بود ، روايتها در اين و آن بسيار و مردم درباره آن دو باختلاف رفته‌اند . صبح فردا ابراهيم بمنى

--> [ 1 ] فقال يا ابراهيم ارتو من الماء لك و لأهلك و لم يكن بين مكة و عرفات ماء ( بحار ج 12 ص 125 ) . [ 2 ] مازمان تثنيه مازم است و آن دره تنگى است ميان دو كوه كه آخرش به بطن عرفه مىرسد و راه عرفه بمزدلفه است ( مراصد ) . [ 3 ] مزدلفه بضم ميم و سكون زاى و فتح دال و كسر لام زمين وسيعى است ميان كوهها كه مشعر الحرام در آن واقع است ( مراصد ) . [ 4 ] جمع نام ديگرى است براى مزدلفه ( مراصد ) .